سلام
هیچی نمی گم فقط این رو بخونید:
ان را که به دل ز عشق مهتاب افتد
کی از بد و بیم خلق در تاب افتد
بنگر که به قدر ذره ای تر نشود
گر دامن افتاب در اب افتد.
حالا حرفم رو می زنم خستم از این بازی هایی که دنیا باهام می کنه. خستم از تمام اتفاقهای مسخره ای که واسم می افته. خستم از این زندگی که دیگه به قول لرها زندش رفته گیش (البته شرمنده تو رو خدا ) مونده. از این تعطیلات لعنتی بدم مییاد به جز این حس بد بی کسی هیچی واسم نداره تعطیل شدن بیخودی. از ۱۵ فروردین باز کلاس ها شروع می شه باز یه جورایی احساس می کنم که زندگی راه می افته .
خاله سهیلا اینا بعد کلی وقت از ابادان امدن اونم واسه خاطر یلدا و بچه هاش نه ما .مامان خوشحاله اما من نه اصلآ حوصله رعنا دختر خاله زبون درازم رو ندارم.
خیلی هم از لحاظ جسمی و روحی تحت فشار قرار گرفتم. روحم که بیمار شده بابا دلم تنگ شده چه جوری بگم اخه؟ بدنم هم که به این خاطر که درست نمی خوابم خستم.
مردم ز بس گفتم خستم. قرص خسته خوردم.
دوستتون دارم
گلی خانم جون