سلام
دیروز روز حالگیری بود امروز که دیگه بدتر جون دلم رفته بودم مهمونی هر دو روز رو اما نه این دو روز روز من نبود.
دیروز مهرزاد ظهر زنگ زد با احوالجات گرفته خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا حالا هرچی بهش میگم چته میگه هیچی حالا من هزارتا فکر میکنم اونم هیچی نمیگه خلاصه توضیح داد که موضوع خانوادگیه یه گرفتاری که ممکنه باعث انصراف مهرزاد از دانشگاه بشه

و این باعث هر چه دورتر شدن ما میشه

ای خدا چی میشد من تهران زندگی میکردم

اخـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟

اعصاب ندارم.
امروز هم که اصلآ زنگ نزد نگرانشم امیدوارم جریانش خیلی جدی نباشه بتونه درسش رو ادامه بده.

ظهر هم که اساسی حالم گرفته شد رفتم وبلاگ فضول دیدم نوشته مشغله کاری دارم دیگه مرتب اپدیت نمی کنم اینم یه حالیگریه اساسی بعد هم که امدم خونه با بابا دعـــــــــــــــــــوا که تو این چند روزه کجا بودی؟(خونه دایی اینا بودم)
حالا یه چی دیگه از وقتی این موبایل رو ما گرفتیم خواستیم بشه قاتق نونمون شد قاتل جونمون

یکمی دیر و زود می شه زنگ میزنن کجایی ؟ کی میای؟ چرا نمییایی؟ خلاصه بعضی وقتها دلم میخواهد از یه دری پنجره ای چیزی پرتش کنم بیرون

اما چه کنم که نمی شه.

برم ئنبال زندگیه نداشتم
دوستتون دارم خفن
گلی خانم جون