سلام
دلم می خواهد کلی چیز بنویسم اما نمی دونم چطوری مثل وقتی که یه حرفی سر زبونت باشه اما ندونی چطوری باید اون حرف رو بگی. مثل وقتایی که دلت میخواهد بگی دوستت دارم اما نمی دونی طرف تو ذهنش چی در موردت فکر می کنه. مثل وقتایی که می دونی الان این لیوان می افته می شکنه اما حرفی به زبونت نیومده لیوان می افته و وای از پشیمونی بعدش دلم میخواهد حرفام رو بزنم اما یه چیزی نمی گذاره یه چیزی مثل امدن اشناهایی که دلم نمیخواهد بیان اینجا رو بخونن مثل تو علی. یه چیزی مثل اطمینان نداشتن به این که حرفام اینجا می مونه مثل اعتماد نداشتن به بعضی خواننده ها.
علی خاله جان اصلآ دلم نمی خواهد اینجا بیای حرفام رو بخونی این یه جور سر کردن تو زندگی خصوصیه منه و من این رو نمی پسندم پس دیگه اینجا نیا مرسی.
وضعیت عین قبل بلکه بدتر هم هست به تمام بیچارگی هام دلتنگی هم اضافه شده و یه حس بد که کاری واسه این موضوع از دستم بر مییاد اما انجامش نمیدم شدم عین یه پرنده که بالهاش رو ببندن بگذارنش تو باغ بگن هر کاری دلت میخواهد بکن دلش میخواهد بپره اما نمی تونه.
دوست دارم برم یه جایی که هیچکس نشناسدم هیچکس اون موقع بتونم یه جوری زندگی کنم که بفهمم زنده بودن یعنی چی.
دوستتون دارم و بیشتر از همه دنیا تو رو گربه قشنگ چشم ابی خودم.

گلی خانم جون