سلام
خواستم باز یه شعر خوشگل دیگه بنویسم ترسیدم سر فحش رو بکشید بهم اخه این قرار بود وبلاگ گلی باشه و روزهاش.
تمام ۲۴ ساعت شبانه روز رو یک لحظه بدون مهرزاد نیستم یه لحظه از مغزم بیرون نمیره شبا بهش شب بخیر میگم حتی اگه از دستش خیلی ناراحت باشم حتی اگه احساس کنم این دفعه حقم بود که قهر باشم. وقتی میخوام بخوابم بهش التماس میکنم بیاد به خوابم تا یه ذره از دلتنگیم رفع بشه. کمتر از قبل خوابشو میبینم نمی دونم شاید .... بگذریم حتی این خیال زشت و نمی خوام به قول این کامران و هومن.
امروز بعد از ظهر خیلی خوب بود باهم حرف زدیم و کلی از حرفای نگفته رو بهم گفت حرفایی که وقتی میشنیدم چشمام همچین عکسالعمل نشون دادن که چند لحظه از انفجار اشک هیچی ندیدم

قلبم شدید ضربانش رفته بود بالا و همش فکر میکردم خوابم در صورتی که بیدار بودم و مهرزاد داشت میگفت:
دوستت دارم
.
منم تو رو خیلی دوست دارم عزیز دلم به اندازه عبدیت به اندازه تمام کهکشان راه شیری به اندازه هرچی بینهایته.
گلی خانم جون